تبليغاتX
وب کوچولو

هفته ی پیش اولین جشنواره ی فیلم کوتاه ایرانی در تورنتو برگزار شد. وقتی برای اولین بار تبلیغش رو در اینترنت دیدم٬ هیجانی وجودم رو گرفت که نگو. فیلم کوتاه؟! اونم جشنوارش!؟ از بین این همه فیلم٬ دو تا رو تو یه تجربه ی لذت بخش با دوستی قدیمی دیدم. خیلی دلم میخواست میتونستم فیلم های بیشتری رو میدیدم. چون فیلم کوتاه٬ نگاهش و دیدگاهش و ساختش با توجه به محدودیت زمانی اش متفاوت و جالبه. اما خب حیف که به اندازه ی فیلم های بلند مخاطب نداره و به این راحتی ها در دسترس نیست.

متأسفانه این هیجان زیاد طول نکشید٬ چون تو واقعیت به خاطر راه دور و مشغله ی درسی نمیتونستم دو یا حتی یک سانس رو بیشتر ببینم. اما همون هم غنیمت بود! تمام تلاشم رو کردم که برای یک شنبه شب دو سانس رو به همراه بابام برم. از قرار هم یکی از سانس ها جلسه ی پرسش و پاسخ داوران بود: بهرام رادان٬ مهناز افشار٬ حامد بهداد. راستش فکر کردم فرصت مناسبیه تا سوال هام رو درمورد فیلم کوتاه و بازیگری بپرسم.

وارد سالن شدیم٬ چند دقیقه ای دیر رسیدیم و اول فیلم اول رو از دست دادیم. با وجود تاریکی فهمیدم که سالن اصلا" شلوغ نیست. بعد از دو تا فیلم٬ دو تا دختر دبیرستانی با وجود کلی ردیف ها و صندلی های خالی٬ اومدن و بغل دست ما نشستن. یک سره هم حرف میزدن و میخندیدن و عکس میگرفتن!!! وسط کار هم رفتن و اومدن و دوباره از جلو پای ما رد شدن. معلوم شد اصلا" به فیلم توجه نمیکن. وقتی که وسط یکی از فیلم ها از من پرسیدن:" بهرام رادان اینا همین جا میان دیگه؟" کاملا" مطمئن شدم که اصلا" به فیلم اهمیت نمیدن. از هفت قلم آرایششون هم معلوم بود که فقط اومدن با بهرام رادان عکس بگیرن و برن...

پیرمردها نمی میرند٬ کهن دژ٬ هشت سالمه٬ الو... رضا؟ و روایت فرشته ی مرگ در ۵ پرده ی پی در پی فیلم هاییند که دیدم و از دو تای آخری بیشتر از بقیه لذت بردم. وقتی سانس تموم شد و چراغ ها رو روشن کردن با کمال تعجب دیدم چهار تا گروه ۲٬۳ نفری بیشتر نیستیم. یعنی فقط همین؟! دعوای لفظی دو دختر با پسر جوانی که با بی توجهی به فیلم و بقیه بلند بلند با موبایل حرف میزد٬ جایگاه فیلم کوتاه رو برام معلوم تر کرد. سانس بعد که جلسه ی پرسش و پاسخ بود با فیلم پشت صحنه ی ساخت شهرک سینمایی توسط مرحوم علی حاتمی برای سریال هزاردستان شروع شد٬ فیلمی بسی جالب و دیدنی که متأسفانه به خاطر قدیمی بودنش ۷ دقیقه ی آخرش پخش نشد.

محمدرضا عرب٬ کارگردان فیلم آخرین ملکه ی زمین٬ هم به جمع داوران اضافه شد. تعداد حاضرین چندین برابر شده بود. اکثرا" هم جوون هایی که انگار بعد از برنامه قرار بود برن عروسی! اما با این حال سالن هنوز هم پر نشده بود. به خاطر وقت کم سوال های زیادی پرسیده نشد. اما بحث ها و موضوعات جالبی مطرح شد. چون یکی از سوال هام رو هنوز نپرسیده بودم٬ تصمیم گرفتم بعد جلسه بپرسم. اما سوال پرسیدم همانا و بیست دقیقه صبر هم همانا! صبر برای اینکه یک دقیقه فلاش های دوربین های عکاسی و مسابقه ی ژست گیری آرام گیرد. البته نا گفته نماند برای خودش سیاحتی بود....

تصمیم داشتم تا تو مراسم اختتامیه هم شرکت کنم. اما خب مشغله های زندگی غلبه کرد. ولی خب هنوز هم جواب سوالم رو پیدا نکردم. چرا نباید فیلم کوتاه جایگاهی بالاتر و مخاطب بیشتر از این ها داشته باشد؟!

پی نوشت: سینما همینطوری داره عزیزاش رو از دست میده. نیکو بانوی خردمند هم رفت....

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت توسط ماموت |

هر ۱۱ سال او ۱ ماه و 1 روز یه بار یه همچین اتفاق باحالی پیش میاد. تازه تولد امام هشتم، كه علاقه ی متفاوت تری نسبت به بقیه بهش دارم، باحال ترش هم میکنه!
من كه کلا" دارم حال میکنم امروز... تو چی؟
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت توسط ماموت |

هفته ی پیش برای بازدید علمی هنر رفته بودیم گالری هنر انتاریو (AGO). یه جورایی موزه ی هنر به حساب میومد تا گالری، ولی خوب به هر حال خیلی جالب بود. ساختمان منحصر به فردش جای خودش و کار های هنری توش جای خود؛ پله های منحنی مانند چوبی اش كه حس آرامش میدن، تابلوی نقاشی یی كه ۱۲۰ میلیون دلار بابتش پرداختن و دید بازی كه به شهر و برج تلویزیون داره. همه ی اینها به جای خود، بهترین قسمت این بازدید دیدن تابلوی خیلی کوچیکی بود از ون گوگ. بین اون همه نقاشیهای بزرگ و فوق العاده با موضوع های جالب كه هر کدوم دست کم یک سال کار بردن، تابلویی كه از کاغذ آچار هم کوچیک تر بود، طرح یک آدم به پشت نشسته رو داشت و روی هم رفته دو سه تا رنگ بیشتر نداشت توجه ام رو بیشتر جلب کرد و من رو مدت بیشتری میخکوب خودش نگه داشت. همه اش به خاطره اینکه کاری بود از وان گوگ، نقاشی كه الگوی منه و سبک کارش رو میپرستم. دیدن یکی از کارهایش، هر چند کوچیک و ساده با چشم های خودم، اون هم فقط با فاصله ی چند سانتی متری، ابهتی داشت كه قابل توصیف نیست.
یعنی خیلی سال قبل، یه جایی، یه زمانی، تو یه اتاق یا یه سالن، شب یا روز، تابستون یا زمستون، با احوالی شاد و سر خوش یا غمگین و ناراحت، ون گوگ رنگ ها رو با یه قلمو روی بوم گذاشت و پهن کرد و بعد از این همه سال، من سرشار از هیجان، توی یه سالن گرد، کوله پشتی به دوش، ایستادم و رد همون قلم هارو میبینم. یعنی من با این رنگ ها و خط ها با نقاش مورد علاقم ارتباط بر قرار کردم، مستقیم ترین ارتباط ممکن.
و تو همین حال و هوا بود كه از خودم پرسیدم: یعنی روزی میرسه كه شاید نسل ها بعد یه نفر هم همچین احساسی نسبت به نقاشی من داشته باشه؟  

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت توسط ماموت |

گریه کردم ٬ گریه میکنم و گریه خواهم کرد... فکر نمیکنم گریه نشانه ی ضعفه٬ به نظرم یه روش ابراز احساساته. فرقی نمیکنه غم٬ شادی٬ هیجان٬ عصبانیت٬ حسرت یا حتی گاهی فقط بی دلیل٬ فقط جاری شدن ساده ی قطره های اشک بی رنگ... گریه رو دوست دارم...

این دفعه گریه کردم چون کم آوردم٬ جوش آوردم٬ سردرگمم ٬نگران و دلتنگ. کم آوردم و ترکیدم وقتی کوه کار و مشق هجوم اورده بود٬ وقتی صحنه ی تبدیل رنگ سبز امید به رنگ قرمز شکنجه و شلاق تو فیلم "روز های سبز" دوباره توی ذهنم نقش بست٬ وقتی یه لایه ی ضخیم بلاتکلیفی وطنم رو احاطه کرده و کاری جز صبر و دعا از دستم بر نمیاد٬ وقتی غلغل غم و نگرانی و افتخار و امید رو تو رگ هام احساس میکنم٬ وقتی میبینم یه تابستون دیگه هم گذشت٬ وقتی میبینم که دو روز بیش تر نمونده تا اول مهری که امسال سه سال میشه که ابهت و شور و هیجانشو برام از دست داده و من با این حال هنوز دوستش دارم٬ وقتی جمله ی "می روم برای دیپلم. این منم؟ عجب زود بزرگ شدم" رو تو سینما آزادی میخونم و باید این واقعیت رو درک کنم که چه زود دیر میشه٬ که من کی به اینجا رسیدم... و آخر وقتی که پی بردم زندگی چیزی نیست جز همین این ها...

مابین این شلوغی ها میخوام بنویسم شده برای چند خط٬ بخونم و نظر بدم و روحم رو پرورش بدم. اما غول زمان هنوزم از من جلوتره... شما کمی وقت داری به من قرض بدی؟

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت توسط ماموت |

نبودم. درگیر بودم. درگیر لذت بردن از آرزوی دوساله ام٬ درگیر زندگی واقعی ام. شاد بودم شاد شاد. چون برگشته بودم خونه. توی خونه٬ در آغوش اعضای خونه٬ زیر سقف بلندش... و چه خوش گذشت این خونه نشینی. وقتی واردش شدم و توی پیاده رو هاش قدم زدم٬ هواش رو وارد سینه هام کردم٬ آدماش رو با زندگی های روزمرشون دیدم٬ ساختموناش رو٬ خیابوناش٬ ماشیناش٬ ترافیکش٬کوهش رو دیدم٬ دو سال گذشته با همه ی بدی ها و خوبی هاش٬ سختی ها و دلتنگی هاش مثل خواب به نظرم اومد. یه خواب عمیق که باور واقعیت وجودش برام دور بود٬ سخت بود٬ عجیب بود. حس عجیبیه این که توی خونه ات باشی و تمام وسایل اتاقت رو گذاشته باشن تو انباری٬ دور از دسترس تو.

یک ماه برگشته بودم خونم٬ برگشته بودم و بیشتر از قبل به اینکه یکی از اعضای این خونه ام افتخار میکردم. خونم٬ایران٬ وطنم. وطنی که قدمتش بیشتر از تاریخه٬ فرهنگش غنیه٬ مردمش با صفا و اهل دلن. وطنی که چه روزهای سختی رو به خودش ندیده و نمیبینه٬ چه شلاق ها که نمیخوره و فریاد ها که نمیزنه٬اما با این حال پایه های استوارش هنوز قدرتشونو از دست ندادن و در صدد محکم تر ایستادنن. وطنی که عاشقانه دوستش میدارم.

دور بودم از اینجا٬ دلم براش تنگ شده بود. میخواستم بیام و بنویسم. بنویسم از نگرانی ها٬ تأسف ها٬ بی حوصلگی هایی که رد همین شلاق ها روی بدن اعضای این خونست٬ دلتنگی ها٬ گریه ها و شیون ها٬ غم ها و غصه ها٬ دروغ ها٬ نفرت ها و انتظار ها. بنویسم از لحظات خوش٬ خاطرات خوش٬ خنده ها و لبخند ها٬ شیرینی ها و دلگرمی ها٬ اشک های شوق و هیجان. و بنویسم که دوران خوشی چه زودگذر بود٬ خونه نشینی زودگذشت... 

** یه هفته ای دیرکرد دارم... البته بهتره بگم سه ماهه که عقبم. ولی خب تولد دوسالگی اینجا رو یادم نرفته. وب کوچولوی من٬ تولدت مبارک...!    

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت توسط ماموت |