تبليغاتX
وب کوچولو


وب کوچولو

دست نوشته های یک مهاجر

و همچنان انتظار سخت است....

مکتوب در شنبه 6 فروردین1390 به قلم ماموت| |

میدونم... خیلی وقته که نیستم....

دارم تو این دنیای پر تناقض دنبال خودم میگردم... خود گم شده ام....

مکتوب در چهارشنبه 18 اسفند1389 به قلم ماموت| |

دلم گرفته..... همین!
مکتوب در شنبه 22 آبان1389 به قلم ماموت| |

نشستم کنار دریاچه ای با ساحل و کفی سنگی... می نویسم! بعد مدتی... مدتی بس طولانی. دوباره قلم بدست گرفتم و مینویسم. در این مدت چه درد دل ها که نداشتم٬ چه حرف ها و خاطرات برای نوشتن که نداشتم... اما وقت و حوصله و توان نوشتن هم نداشتم.

اما الان می نویسم. نه از حرف های گذشته که لحظه ی خودشون رو داشتن و دیگه الان وقتشون نیست... از الان می نویسم، از این لحظه٬ از نفس همین لحظه. از حس خالصی که در این لحظه بوجود آمده. از همین لحظه که جیوه ی گفتن و نوشتنم زده بالا! از الان که غبار دلتنگی روی دلم نشسته.

صدای گیتار و ملایمت سوزناک آهنگ شاه کولی ها، وسط جاده ای که شرقش جنگل و غربش دریاست٬ جیوه ی خاطره سنجم رو هم بالا برد و اشک هام رو سرازیر کرد... اشک های دلتنگی. اشک هایی که دوست ندارم با دستمال پاک کنم. اشک هایی که دوست دارم خود به خود خشک شوند و آنها هم لحظه ی خود را داشته باشند...

اشک هایی که به زودی باز سرازیر میشوند... اما این بار از فرط شوق. شوق بازگشت، شوق دیدار دوباره ... هر چند کوتاه. درسته. دارم میام. دارم میام ایران.

اشک شوق منتظرم باش...

مکتوب در پنجشنبه 14 مرداد1389 به قلم ماموت| |

ای بابا...

بی خیال بدبیاری٬ زنده باد این عاشقانه...

مکتوب در سه شنبه 28 اردیبهشت1389 به قلم ماموت| |

Design By : Night Melody